X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : شنبه 14 اسفند‌ماه سال 1389 در ساعت 08:59 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : آباندخت

عنوان : علی جون


یعنی آدم بمیره ولی استاد راهنماش علی آقا نباشه!... یکی نیس بگه آباندخت خل بودی خودتو به درو دیوار زدی که با علی پروژه برداری!!!... فک نکنم تو دنیا ادم به تنبلی من وجود داشته باشه.. عین احمق ها مخصوصا رفتم با علی آقا پروژه گرفتم که مث استادای دیگه بهم گیر نده... کاری به کارم نداشته باشه... ولی این دیگه خیلی خرابه وضعش!!... امروز رفتم در مورد موضوع نهایی باهاش حرف بزنم!... بهش میگم تا 5شنبه باید موضوم قطعی شه وگرنه ناتمام اعلام میشه سمینارم!... میگه عمرا نمیرسی تا 5شنبه موضوع قطعی بدی... حالمو بدجوری گرفت... سر کلاس زهرا همش میگفت آباندخت شام سوسیس بندری داریم ها... بازم خنده به لب من نمیومد!!...

 

 

 

جالبه.. امروز قرارمون تو دفترش بود!... یعنی دفتر ریاست دانشکده!... مث بچه ها لم داده بود به صندلی... میزو همچین بغل کرده بود... مثکه خودشم باورش نمیشه راستی راستی رئیس دانشکده شده... دقیقا رفتاراش مث بچه هایی بود که تازه باباشون براشون دوچرخه میخره.. میرن با دوچرخه تو خیابون جلوی بچه محل ها تک چرخ میزنن.... کلاس میذارن... 

 

یه کار ضایع دیگه هم میکنه... از اونجا که هنوز همه نفهمیدن علی آقا رئیس شده... وقتی پای یه ورقو امضا میکنه... مینویسه علی آقا رئیس دانشکده!... این کارش دیگه یعنی.... خب بچه اس دیگه... کاریش نمیشه کرد!!... 

.

دوست داشتم خفش کنم امروز!!... نه به اون روز اولی که رفتیم پیشش بهمون ایده بده... نه به امروز...

خدااااا چرا پست و مقام به هیشکی رحم نمیکنه؟... حالا نمیشد علی آقا رئیس نشه تا ما فارغ التحصیل شیم؟؟؟...

روز اولی علی جون بود!... حالا...