X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : پنج‌شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1389 در ساعت 01:06 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : آباندخت

عنوان : روزمره


یه مدته... وقتی میرم خونه عمه.... برگشتنی بهم غذای آماده میده... من و همخونه ای هام هم بسیااااار خوشحال میشیم... دیروز که میخواستم دوباره برم خونشون.... چند تا ظرفی که پیشمون داشت را اماده کردم که ببرم بهش بدم... به همخونه ای ها گفتم خالی میبرم پر برشون میگردونم.... چی میخورید بگم عمه ام بپزه؟... هر کی یه چیزی گفت... یکیشون گفت من میدونم امشب چیزی بهت نمیده بیاری... منم گفتم نه ه ه ه.. محاله دست خالی بیام خونه.... 

 

نزدیک ظهر بود رسیدم خونشون... تو برف و ... دلم آش رشته میخواست یا یه غذای گرم تازه... دیدم هیچی نداره!!... زنگ زدیم از بیرون غذا آوردن!... شام نیز به همین منوال گذشت!!...  

  

 

شب مجبور شدم از شیرینی فروشی کنار خونه شیرینی بخرم واسه بچه ها!!!..... 

 

تا من باشم دیگه پز عمه خانم را به هم خونه ای ها ندم!!!... 

 

 

------------------------------------------ 

 

امروز آقای هم کلاسی که جلوی من نشسته بود... هر چند دقیقه یه بار صفحه ی خاموش گوشیشو روشن میکرد... به عکس خانم خوشکلی که رو صفحه ی گوشیش بود نگاه میکرد.. لبخند میزد و گوشیشو میذاشت تو جیبش!!... 

 

---------------------------------------- 

 

ظهر پیاده از دانشگاه برمیگشتم خونه... برف خوشکلی میومد.... هوا عجیب شده این روزها.... 

 

رسیدم خونه... داشتم یخ میزدم... سارا سفره را انداخته بود... تا رسیدم ظرف پلوپزو دراورد... آورد رو سفره... از تو برنج دود در میومد.... دلم گرم شد!...   

 

زهرا میگه وقتی غذای خوبی داریم تو چهرت لبخند رضایتمند دیده میشه!!:دی....