X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1389 در ساعت 12:02 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : آباندخت

عنوان : مستی


عاشق این موقع سالم... آخرای بهمن که میشه... هوا بوی عید میده... درختای خونه ی بابزرگ کم کم دارن از این رو به اونرو میشن... دلم لک زده واسه بوی شکوفه های مرکبات دزفول.... دلم لک زده واسه باز کردن جنس های عید... حتی اون خستگی... بخصوص اون چایی که حین کار میخوردیم و... میچسبید و میرفت پایین... دلم هلاکه واسه اینکه شب بریم باغ... بوی هوای این موقع سال منو مست میکنه... یه جورایی استرس... یه حس هیجان... یه حس فوق العاده... رانندگی رو پل جدیده با سرعت 180 با پنجره های باز... شمردن پولهای فروش روزانه... اینکه شب خسته و گشنه بیایم خونه... پهن بشیم رو مبل... این یکی به اون یکی بگه تو برو غذا آماده کن... یه اینکه به مامان جون خستگی ناپذیرم بگم مامان توهم خسته ای توروخدا بشین... به اینکه هممون از مشتریهامون حرف بزنیم و بخندیم و بابا بگه الان خونه ایم از تو نخ مغازه بیاید بیرون.... واااااای خدا... به اینکه عمو زنگ بزنه بگه میخوایم بریم باغ.. بعد با وجود خستگی پاشم باهاش برم.. ولی تو باغ نای قدم زدن نداشته باشم و آروم تو سکوت و تاریکی یه جا بشینم و فقط لذت ببرم از هوای فوق العاده... واقعا دلم میخواد... دلم هوای خنک میخواد... یه آتیش روشن کنیم... همه دوره اتیش بشینیم... شوهر عمه ها حرف بزنن ما بخندیم... به اینکه یکی ساز بزنه و همه دست بزنن... یا یکی ضبط ماشینشو روشن کنه و همه باهم برقصیم... حتی دلم واسه شبایی که از زور خستگی خوابم نمیبره تنگ شده... دلم یه جوریه... امشب شدیدا عاشقم... عاشق زندگی...